![]() |
![]() |
|
| دل تنگم |
چه حسی دارد اگر در یک کلاس بی هوا بنشینی
و آنوقت برای نفس کشیدن مجبور شوی خیالت را از لای درز یک پنجره عبور دهی تا شاید آنطرف دورتر از تو خیالی باشد تا تو را در آغوش بگیرد... حواست کجاست خانم؟؟؟ ببخشید!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:6 توسط دریا |
|
مگر میشود باور کرد آن همه خاطرات خیالی را این همه غصه های باقی را این کوچه های بن بست جزای کدام گناه نکرده ام است قدم هایم را تند میکنم انگار میخواهم از هجوم این تلاطم کمی بکاهم من با همه ی گذشته ام میگریزم کاش این شهر آنقدر بزرگ بود که میشد همه ی تنهاییم را در آن گم کنم اما افسوس شهری که خود تنهاست چگونه تنهاییم را درک میکند من از صداقت آیینه ها میترسم انگار جاده پایانی ندارد روح من جایی زیرآسفالت همین خیابان است عشقی نیست شوری نیست من از بی پایانی جاده دلگیرم در هجوم آب و آیینه در مقابل می ایستم جز سیاهی چیزی نمیبینم فریاد میزنم مگر نمی بینی؟ من در تاریکی غرق شده ام زمزمه ای می آید مگر می شود باور ک... دیگر هیچ چیز نیست جز تاریکی و دستی که از خاموشی یک آیینه ی دروغگو هنوز میسوزد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:44 توسط دریا |
|
چند وقت پیش روی همین کوه باد احساسم را با خود برد و چشمهایم را اشکهایت این انصاف نیست نازنین انگشت سکوت روی یک کور بی احساس کشیدن این انصاف نیست فریاد را از هیچش گرفتن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:1 توسط دریا |
|
وقتی نبودی همه ی حجم زمین شده بود جای خالی تو وقتی که نبودی آسمان آبی نبود آبی بودن عشق میخواهد آسمان که عاشق نبود وقتی نبودی... هیس............................................................. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:18 توسط دریا |
|
می خواهم بنویسم از تو از خودم شاید هم از یک غریبه نوشتم یک غریبه که آرام آرام دست در دست من روی پشت بام باریک یک ریل رو به تاریکی گام برمی دارد و عجیب اینکه این صحنه را هرگز در رویاهایم نجوییده بودم نه ار داس خبری هست نه از شنل مشکی غریبه دسته گلی از رز زرد در دست دارد و صدای زنی که به زوزه ی گرگ می ماند ابهت گوش را پر میکند افسوس گرمایی در دست ندارم تا به این فضای یخ زده هدیه کنم تلفیق رنگهای تیره بیداد میکند در این صحنه ی سیاه و سفید یک صحنه به سیاهی نگاه غریبه به سپیدی لباس من و وجود تو که تاریکی را به فضا و بلندی را به این دیوار داده ای داستان خوبی می شود یک داستان عاشقانه داستانی از تو از غریبه شاید هم داستان خودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 13:28 توسط دریا |
|
|
قرار بود بیایی برای من باشی نه اینکه بعد من اینجا به جای من باشی قرار بود بیایی به هم بپیوندیم فدای چشم تو باشم فدای من باشی قرار بود بیایی شبی به زیبایی غزال من غزل دردهای من باشی قرار بود بیایی ز کوچه ایی بن بست شبی غریبه ترین آشنای من باشی قرار بود بیایی و فتنه بنشیند! نه اینکه تا به ابد ماجرای من باشی هزار آیینه در من شکست نشکستی نشد که دست کم اینجا صدای من باشی
سلام دوستای عزیز خیلی فکر کردم دیدم دیر یا زود باید همتون و ترک کنم اما گفتم چه بهتر که تا وقتی میتونم باشم به خاطر همه ی دوستایی که تو این مدت لطف داشتن میمونم تا وقتی بتونم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:0 توسط دریا |
|
هیچ وقت فکرشم نمیکردم این وبلاگ و تعطیلش کنم اما خوب باید این کارو بکنم کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا ببینی بعد تو بی تو هرگز زندگی زیبا نبود پایانی برای همه ی روزهای خوبم و سلام ثانیه های تلخ عبور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:3 توسط دریا |
|
میدانم یک روز تو مرا ترک می کنی روزی که ترکم کنی آسمان ابریست مثل امروز اون روز تو بیتفاوت از کنارم می گذری و می گویی خداحافظ . انقدر سردی که یخ می زنم . و تو برمی گردی و به راهت به جلو ادامه میدهی ولی من می مانم و خیره می شوم به صحنه ی دور شدنت باران تندی شروع به باریدن می کند باد می وزد تو چترت را باز می کنی و محکم قدم بر می داری اما من هنوز هم همانطور زیر باران مانده ام باورم نمی شود تمام ثانیه هایی را که به خودم دروغ می گفتم حالا من مانده ام و یک قلب شکسته من مانده ام و یک غرور له شده من مانده ام و لحظه های دلتنگی حالا که فکر می کنم می بینم هیچ چیز برای ادامه نداره دستانم را می گشایم صورتو را رو به آسمان می گیرم تا حسابی خیس شوم به امید اینکه باران مرا هم مثل جاده محو کند در خود
احتما لا تا بعد امتحانات آپ نمی کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:49 توسط دریا |
|
من بی تو هیچم تو باورم نکن عاشق نبودم تا با تو سر کنم اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط دریا |
|
به من مومن نگو وقتی که حتی واسه یه لحظه هم عاشق نبودم به من که این همه از رستگاری فقط دم می زدم عاشق نبودم یه عمره از دلم ترسیدم و باز دم آخر من و دیوونه کرده حالا می ترسم این دیوونه حالی یه روز از من جدا شه برنگرده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:52 توسط دریا |
|
بهار آمد اما بي تو بهار رسيد در حالي كه سر به زير انداخته بود كاش هرگز نمي آمد وقتي كه تو نيستي بهار زيبا نيست وقتي تو نيستي شكوفه ها غمگينند شقايق ها با صداي تو از خواب بر مي خيزند كاش بودي و مي ديدي كه بهار بي تو بهار نيست!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:13 توسط دریا |
|
فقط وقتي عاشق باشي ميفهمي پرواز يعني چي وقتي عاشق باشي مي فهمي غرور چقدر زجر آور است عشق يعني سوختن يعني مفهوم زيباي پر كشيدن فقط وقتي عاشق مي شوي حماقت مي كني فقط وقتي عاشق باشي مي تواني تمام آرزوهايت را خلاصه كني در يك وجود ساده اما پر معنا در عشق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:41 توسط دریا |
|
همیشه از خود می پرسم خدایا به چه گناهی عاشقم کردی؟ من که داشتم مثل آدم زندگیم و می کردم من که به کسی بدی نکردم پس چرا لایق این انتظار احمقانه ام ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:7 توسط دریا |
|
حالا به جز کوچی غریب من دیگه راهی ندارم گریه نکن عروسکم من که گناهی ندارم عزیزکم گریه نکن شب منم بارونیی بارون شهر عاشقا خرابیی ویرونیی من مدتی رو به خاطر امتحانات دانشگاه مطلب نمی نویسم برای همین از همه معذرت می خوام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 10:16 توسط دریا |
|
نمی دونم تا حالا عاشق شدید یا نه ؟ ولی می دونم دقیقا موقعی که شما فکر می کنید عاشق یکی شدید موقعی که شما احساس میکنید لحظه هایی که می بینیدش ثانیه ای و لحظه های بی اون عمری می گذره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 12:2 توسط دریا |
|
|
برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:53 توسط دریا |
|
عشق از نگاه تو می جوشد شعر از کلام من عشق از کدام پنجره زیباست شعر از کدام حنجره؟ این کوچه نام تو را دارد این تکدرخت از عطز تو لبریز است با روح تو همزاد است در ابتدای کوچه نام کیست که می سوزد در انتهای کوچه گام کیست که می لرزد یادش بخیر این داستان یک روز مانده به (رفتن) شروع شد یک شاخه نور بر گوشه لبم بود باید به متن حادثه برگردم: در کنج این اتاق از دست هر چه درس فریاد میزدم من تست میزدم آنان که خاک را به هنر کیمیاکنند از کیست؟ الف)مولانا ب)سعدی ج)حافظ د)هر سه هر چند گزینه سوم درست بود اما گزینه بهتر گزینه چهارم بود رفتم کنار پنجره تا جان خسته را با عطر یاس خانه همسایه شستشو دهم وقتی نسیم بوی تو راآورد من پشت پنجره بودم غوغای عطر یاس هوش از سرم ربوده بود من ایستاده بودم شرم از کنار پنجره روبه رو گریخت برق نگاه که بود شب را شکافت همچون شهاب من ایستاده بودم در فکر این غزل آنانکه خاک را به هنر کیمیا کنند آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:50 توسط دریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:49 توسط دریا |
|
این مطلب و دارم برای بهترین دوستم سارا مینویسم که با وجود مدت کمی که با من بود ولی چون به صداقتش ایمان آوردم برام خیلی عزیزه می خوام بگم خداحافظی از اون سخترین کار زندگیم بود دلم می خواد بدونه وقتی داشتم خداحافظی می کردم چقدر دلم می خواست بغلش کنم و زار زار گریه کنم توی این مدت اونقدر به وجودش عادت کردم که دوری از اون برام مثل کابوس بود می دونی از وقتی رفته دلم بدجوری گرفته همش فکر می کنم تو یه هدیه از طرف خداوند به من بودی اما تاحالا هرچی فکر می کنم نمیفهمم به جزای کدام گناه خدا تو رو از من گرفت. سارای من گل من کاش یکبار تنها همین یکبار برایم تکرار میشدی تکرار. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:57 توسط دریا |
|
|
حالا که فکر می کنم می بینم چقدر کودکانه شاد بودم
چقدر احمقانه تمام ناملایمات را به جان میخریدم دروغ میگفتم که چقدر زندگی را دوست دارم منی که همه فکر می کردنند چقدر شادم و نبودم من در گوشه تنهایی خود خزیده بودم و اشکهایم را از همه پنهان می کردم و کارم شده بود کمک به دیگران اما دیگر نمی توانم این بار اندوه انقدر هست که مرا از پادر اورد پس چه کسی به تنهایی من سر میزند روزهاست فکر می کنم اگر خدا نبود انوقت من تنهای تنها بودم مثل مادر که گل شب بو بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:50 توسط دریا |
|
|
زندگي در حصار ثانيه هاست مرگ در آن سوي زمان پيداست اي دل از اين زمين چه مي خواهي؟
ساحل عشق در دل دریاست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:45 توسط دریا |
|
اي رويش سبز گون صحرا باران! تصوير ترانه هاي دريا باران! من با تو دوباره سبزتر خواهم شد يك فصل ببار بي محابا باران!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 20:8 توسط دریا |
|
مي توان پرنده شد سر به آسمان گذاشت مي توان اسير ماند خويش را مجاب كرد آن طرف صفا و عشق اين طرف فريب و رنگ فرصتي نمانده است بايد انتخاب كرد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 11:27 توسط دریا |
|
تصویر تو با صدای دریا آمیخت نوری شدو در آیینه دل ها ریخت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:38 توسط دریا |
|
زندگی یعنی ترحم داشتن با شقایق ها تفاهم داشتن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:52 توسط دریا |
|
یادت باشه هر وقت به یه چیز خیلی قشنگ نگاه کردی یاد خالق اون زیبایی بیفتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 19:15 توسط دریا |
|
|
زندگی یعنی همین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 11:23 توسط دریا |
|
|
هميشه سبز زندگي كن وخاكستري بمير مثل طبيعت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:59 توسط دریا |
|
اگر روزي همه از تو متنفر شدند انگاه به ياد داشته باش كه هنوز هم خداوند تو را دوست دارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:43 توسط دریا |
|
شادابي را از طبيعت بياموز |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:12 توسط دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
توی این دنیای پر سر و صدا یادت میاد آخرین بار کی به آسمون نگاه کردی یا آخرین کار قشنگی که باعث شد احساس فرشته بودن کنی کی بود. میشه یه کمی بیشتر به زندگی که در اطرافت جریان داره نگاه کنی.
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اسفند 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| پیوندها |
|
عاشق بی کس(شيدا) غريبه از عشق تا نفرت(مصطفي) دنياي عكاسي(رضا) پاييز(اميد) ساحل بهروز محراب دل(م.ح) مجید به نام خدايي كه عشق را آفريد(علي) سیمرغ(احسان) دردودل تنهایی |
|
RSS
|